... ترانه باش ترانگی کن
میون این همه کوچه که به هم پیوسته! کوچه ی قدیمی ما کوچه ی بن بسته
کل اینترنت رو گشتم اثری ازت نبود . هنوز بهت فکر میکنم . خاک بر سرم چار پنج تا نامه برات نوشتم می خاستم روز آخر بدمشون بهت . بهت زنگ زدم گفتی حوصله نداری یادته؟ خیلی خرابم خیلی بلند شو پسرم.آفتاب پهن شد.بلند شو ،پدرم به نذرت. سرم را از زير لحاف بيرون آوردم.روشنايي روز چشم هايم را زد و باز سرم را زير لحاف كردم.صداي مهربان مادرم به گوشم رسيد :«مگر نمي روي سر كارت براركم؟مگر نمي خواهي سال آينده به مدرسه بروي؟ پول اسم نويسي مي خواهي.پول كتاب و كاغذ مي خواهي.پول كفش و لباس.بلند شو دردت به عمرم.يالا برار نازارم،چرا برنمي خيزي؟» از زير لحاف چشم هايم را باز كردم .نور از پشت لحاف كهنه،تكه تكه شده بود.مثل ستاره ها در شب تاريك. ... نگاهي به ايوان انداختم.دو برادر و خواهرم خواب بودند.جاي پدرم خالي بود.مادرم متوجه نگاهم شد و گفت : «بابات صبح زود رفت براي باغ.تا سه چهار ماه ديگر او را نمي بينيم.» حرفي نزدم و به راه افتادم.به كوچه كه رسيدم صداي مادرم را شنيدم: «فاطمه بلند شو.يك جفت كفش داري كه بايد امروز رويش كار كني.يالا. اكبر،اصغر ،يالا برخيزيد ،يالا.» به ميدان كه رسيدم آفتاب تازه پهن شده بود.بناها ،عمله ها ،و شاگردبناها دور ميدان را پر كرده بودند.سيگار مي كشيدند و حرف مي زدند.شوخي مي كردند و گاهي دست به يقه مي شدند،و آن وقت بي رحمانه سر و صورت يكديگر را خونين و مالين مي كردند. آرام و رميده كنارشان ايستادم.يكي از آن ها خودش را خاراند.دستش را به زير بغل برد،بيرون آورد.بين دو انگشتش چيزي بود كه با احتياط ،بدون آنكه توجه ديگران را جلب كند،نگاهش كرد.يك لحظه سرگردان ماند.اما زود آن را لاي توتون سيگارش گذاشت و سيگار را پيچيد.كبريت كشيد. نوك سيگارش پكي كرد و تركيد. چهره ي مرد به خنده ي فروخورده اي باز شد، شادي بچه گانه در صورتش دويد و زير لب گفت: «لاكردار بدملت هرچي خون داشتم خورده.» ... ميدان و خيابان هاي اطرافش شلوغ مي شد.مردم مي آمدند و مي رفتند: زنها براي خريد،بيكارها براي پرسه زدن .دخترها و پسرها با لباس هاي تميز و نو در ميان جمعيت ولو بودند،به همديگر سلام مي كردند،چشمك مي زدند،قيمت اجناس را مي پرسيدند،مي خنديدند،و سربه سر هم مي گذاشتند.به بستني فروشي نبش ميدان مي رفتند. بيرون مي آمدند؛ درحالي كه باقلوا و نوشابه هايشان را نيم خورده جا مي گذاشتند. شاد و شنگول، بدون هراس از آينده. فارغ از غم پول اسم نويسي و كتاب و كاغذ و مهمتر از همه نان. دختر و پسري دست در دست هم از كنارم گذشتند. چشمشان به لكه هاي خون روي پياده رو افتاد. دختر گفت: «وا...اين چيه؟! كثافت ها.» پسر جواب داد: «چيزي نيست. از اين طرف بيا. حتما اين عمله ها براي كسي مرغ سر بريده اند.» ... يك لحظه همه چيز را فراموش كردم. حالتي به من دست داد.احساسي بين تنفر و دوست داشتن. فصل نان اثر علي اشرف درويشيان نشر چشمه پ.ن 1- خدا - کنارِ کوره - در میانِ کارخانه - ایستاده است و دستهای پر فتوتش - به شوکتِ بلوغِ شهر - می دمد! ايرج جنتي عطايي 2- كارگر موجودي است كه حس همدردي اقشار ديگر را باور نمي كند.(و البته حق دارد) 3- بابت نبودنم از همه ي بچه هاي بنیاد ترانه معذرت مي خوام . 4- همه فقط بلدند حرف بزنند .چقدر جاي جنبش كارگري خاليست. 5- تو مولاي سبزپوش من نيستي... كفتاران به حيلت شير را كشتند ؛ و پوستينش را بردوش خود انداختند ؛ –كه
سخت بر اندام حقيرشان بزرگي ميكرد و به گرگها دستور دادند بره
ها را بكشند و
پوستين شان را تن كنند ؛ و كلاغ ها را گفتند كبوتران
را بكشند و
رداشان بر تن كنند ؛ و از آن روز كفتاران
عادل شدند و جلادان
مظلوم شدند و سيه
پوشان قاصد
آزادي ! اما كفتاران مي دانند كه
نمي توانند به دروغ دستور دهند كه
حقيقت را بكشد و
پوستينش را تن كند؛ پوستين
حقيقت دروغ است ،دروغ 2- اين چه بساطي است ؟! بر بساطي كه بساطي نيست ؟ این وبلاگ به
یکی از دلایل زیر مسدود شده است ... (تشريف ببريد پايين وبلاگ تا متوجه بشويد!!!) نذار از رفتنت ماتم بگيرم / منو از اين جدايی ها ،جدا كن بيا پيوند بزن لبخند و اشك و / رو گونه های خيس و خسته ی من با گرمای لبت بشكن سكوتِ / لبای ساكت و يخ بسته ی من بنياد ترانه براي خرداد ماه بروز شد . ترانه اي از من با نام سيگار در اين شماره قرار داده شد .
1- بنياد ترانه با ترانه هايي تازه از دوستاني تازه بروز رساني شد .
| Design By : Night Skin |

